⛰ از آخرین باری که دستانت را گم کردم سه زمستان میگذرد! باور میکنی عزیزکم؟ حالا دیگر بغضم از سینه به گلو رسیده. از روی پل خیره به افق میشوم. فکر میکنم، آیا آن طرف کوههای بلند، روزهایی هستند که تو هم دلتنگ ما شوی؟ به غروبها که نگاه میکنی، نور قرمزش دلت را خنج نمیزند؟ چگونه بیخیال سپری میکنی؟ اصلا مرا یادت هست؟ حق با امرسون بود. در میان از دست دادنها، مرگ، مهربانتر از همه با آدمی تا میکند.
Author: ک.
دریا
🌗 دیشب خواب دیدم که برگشتهای؛
بعد از دو سال دوباره بوی موهایت را استشمام کردم.
لطافت صورتت را بوسیدم.
حریر لبهایت را چشیدم.
تمام روز را گریستم!
یا رب چه چشمهایست محبت که من از او
یک قطره آب خوردم و دریا گریستم
بوسهها
🧣 از گونه راستم شروع میکرد. آرام… آرام… آرام… مکث بین بوسهها فرصت تماشا بود. با آخرین نگاه، هبوط میکرد روی صورتم و گونههایم را غرق در بوسه میکرد. رفت و آمد لبها اما برایش کافی نبود. بوسهها را تندتر، محکمتر و پیوستهتر میخواست. تقاضای قلبمان یکی بود. با حرکت لبهایش رازهای وجودم را میخواند. لبهای کوچکش جایی را از قلم نمیانداخت. دلش اگر رضا نمیداد، گونهاش را روی گونهام میگذاشت و به دنبالش به دیدار لبها میرفت. دندانهایش برایم غریبه نبود. طعم دهانمان یکی میشد و زمان میایستاد. سکون فراگیری خانه را پر میکرد و نشئگی بیپایانی هر دویمان را با خود میبرد. صورتش بیحرکت روی صورتم میماند و در میان آغوشم به خواب میرفت.
هپروت
💭 پاک از خاطرم رفته هفته پیش چه کار کردهام. پیشنویس گزارش هفتگی را که نگاه میکنم کاملا بیگانه است. باورم نمیشود من این را نوشتهام. دیروز شبیه به پریروز و روزهای قبلش خالی از هر خاطره یا پیوستگی در معنا است. از حجم زبالههای پشت در میفهمم که دست کم یک هفتهای است که از خانه بیرون نرفتهام. صورت اصلاح نشدهام هم ماجرای مشابهی را تعریف میکند. به آیینه خیره میشوم تا از روی تغییرات چهرهام بفهمم در کدام خانه از زندگی قرار دارم. از تقارن موهای سفید شده خوشحال میشوم. خمیر دندانی که تازه خریده بودم، بیشتر از نصفه خالی شده. سر مسواک هم به تمام و کمال زرد. یعنی چند روز از آخرین باری که سر مسواک را عوض کردهام گذشته؟ روی کابینت پاکت خالی بیسکوییتی را پیدا میکنم که طعمش در خاطرم نیست. کنارش، ردیف ردیف لیوان نشسته. از سی بسته کپسول قهوهای که خریده بودم فقط سه کسپول باقی مانده که دوتای آن بدون کافئین و آخری هم طعم پامکیناسپایس دارد که ازش متنفرم. هر چه میگردم بسته دیگری پیدا نمیکنم. مگر میشود این همه قهوه مصرف شده باشد!؟
هیچ چکپوینتی برای رفتن به گذشته پیدا نمیکنم. هیچ دستاویز محکمی ندارم که دستم را به آن بگیرم، خودم را بالا بکشم و ببینم که چه شده. احساس میکنم در یک سال گذشته زندگیم توأمان پر بوده از خالی. هر روزم پر بوده از سرگیجه و سر درد. گوشهایم پر از صدای صوت ممتد. چشمهایم به نور حساسیت پیدا کردهاند و تهوع امانم را بریده. همه نشانههای کسی که در یک انفجار بوده را دارم. بیشتر که فکر میکنم، هیچ چیز پس از آن حادثه را به یاد نمیآورم. انگار در لختیِ بیکرانی روزهایم سپری شده و زندگی در بیاهمیتترین حالت خودش، بیاعتنا به من، ادامه داده. چرا چیزی به خاطرم نیست؟ باورم نمیشود که تابستان تمام شده. همانطور که باورم نمیشود که پاییز دومی است که در کپنهاگ هستم. انسان بدون خاطره، انسانی بدون گذشته است. و انسان بدون گذشته، چه آیندهای میخواهد داشته باشد؟
محکم
💭 یه شب که کنارم خوابیده بود، جوری محکم دستمو گرفته بود که فکر نمیکردم هیچ موقع دستمو رها کنه! تا صبح نگاش کردم. دلم میخواست هیچ موقع اون شب تموم نشه. اما اون شب تموم شد. صبح که شد خونه خالی بود. بعد از اون همه چیز خالی موند.
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا
بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب
لیمو شیرین
🍋 به تندی لیمو شیرین قاچ شده تازهای، شادیهایم تلخ میشوند.
باکو
📩 سلام.
شمارهات را تازه پیدا کردم. فهمیدم تو هم رفتهای. خدا پشت و پناهت. آقا محسن بعد از مدتها آمده بود باکو. او بهمان گفت. خبر را که شنیدم به بهانه چایی رفتم آشپزخانه. داشتم زیر لب میگفتم: اللَّهُمَّ ارْحَمْ غُرْبَتَهُ وَ صِلْ وَحْدَتَهُ … وَ أَلْحِقْهُ بِمَنْ کَانَ یَتَوَلاهُ که صدیقه خانم شنید و ناراحت شد. گفت «این دعا برای مردگان است، نعوذ بالله!» گفتم مادرجان چه چیزی بهتر از این که به هر کس که دوستش دارد ملحق شود؟ صدیقه خانم اما قانع نشد. قوری را از دستم گرفت و گفت «مار زبانت را بزند.» آخرش ما نفهمیدیم که چرا مادر ما شما را این قدر دوست میدارد! هر کجا هستی، امیدوارم خوب باشی. مراقب خودت باش. حرفم ولی سر جایش است؛ امیدوارم کسانی را پیدا کنی که حالت پیش آنها خوب باشد.
Her Hand
> Aug 3rd. The pain pulled me from sleep again. I felt discomfort—a tightness in my shoulders that spread to my arms. My heart was burdened. And the dream. The dream was vivid, too vivid. Her skin had texture. I remember the scent of her hand when I kissed it—soft, intimate, unforgettable. My heart raced with excitement as I showed her around. But now all of that is gone. I woke up today, just like I have for the past year, next to an empty space—perfectly preserved. I have a longing that’s killing me.
مارهای خواب
🛏 میترسم؛ از مواجههام با بیداری، از مواجههام با خواب. چشمانم را که میبندم، وحشت و تنهاییم پهنا بر میدارد، سرگیجهام تسری مییابد و درماندگیم گستردهتر میشود. کابوسها با سوالهای بیجواب بیشتری به سراغم میآیند، آتشم میزنند. هر شب تا صبح بارها گر میگیرم، میسوزم و روز بعد خیس عرق از خواب بیدار میشوم.
هر شبم، شب اول قبر یک امت گناهکار است. نمیدانم تقاص گناه چند نفر را پس میدهم. نمیدانم این همه پریشانی برای چیست. در خواب همان مثقال کنترلی که روی افکارم دارم را هم از دست میدهم. طاقتم طاق شده. مهابت تاریکی روانم را هراسان کرده. این روزها از بیداری به خواب و از مارهای خواب به اژدهای بیداری پناه میبرم.
در مریضخانه
آخرین باری که برای واریس رفته بودم مریضخانه، دکتر جالبی به تورم خورد که با لحن خونسردی دستی روی رگها کشید و گفت، «خب میخواهی با این تحفههای اجدادی چه کنی؟!» از بیخیالیاش در مقابله با مشکل خوشم آمد. برای اولین بار بود که مقصر بیماریم نبودم و به خاطرش اوقاتم تلخ نبود. یعنی کار خاصی هم نمیتوانستم بکنم. حرف دکتر هم همین بود. بعدش هم برای اینکه دلگرمیی داده باشد، سایت شرکتی که جورابهای مخصوص تولید میکرد را نشانم داد و زد که یک نسخه از صفحهاش برایم چاپ شود. «اگر خیلی اذیت نمیکند، بیخیال باش و بساز!» «بدتر هم میشود؟» «بله، به مرور!» «هممم!»
بدتر هم شد. درست مثل خیلی چیزهای دیگر که به مرور در زندگی بدتر میشوند. مثل درد کمر بابابزرگ یا زخم زبانهای مادرجون.
زمان زیادی از آن روز گذشت تا این که امروز، کلاز که او هم جراح بامزهایست در توضیح پیدایش یک سری بیماریها و سرطانها با لحن بیخیالی گفت: «ببین در واقع آدمیزاد تا مدتها بیشتر از سی سال اینها عمر نمیکرد. برای همین بدنش تا همین سنین هم درست کار میکند. سی را که رد کنی، سر و کله خیلی چیزها کمکم پیدا میشود که درمانشان گاهی آسانتر از توضیح دقیقشان است. بالاخره زمان کمی است که ما زندگی را از دست تکامل قاپیدهایم!» بعد هم خندید و گفت حالا برو روی تخت! از حرفش خوشم آمد. خواستم بگویم که کاش نقاپیده بودیم که دیدم لاجرم همین است که هست. روی تخت اما خواستم جملهای از کافکا به او بگویم که داروی بیهوشی اثر کرد.