🥼 دکترش گفته حداکثر سه ماه! میرزا رضا اما معتقد است که عمر دست خداست، دکترها چرت میگویند. خودش اما اهمیتی نمیدهد. فرقی برایش نمیکند، چه سه ماه چه سی سال. از مطب که آمده بود بیرون، تا سر کار تندتند رکاب زده بود فقط برای این که به جلسهاش با اندرهاس دیر نرسد و زمانی که تا مطب رفته را جبران کند. روز جمعه مسئولیت برگزاری جشن تابستانه ۲۰۲۶ را بر عهده گرفت. قبلش به سم نوشته بود که زمانبندی پروژه را جوری تنظیم کنند که تا سپتامبر پیش رو نتایج اولیه آماده شوند. کارش را مثل هر روز با بگو بخند انجام داد. روزش فرقی با مابقی ایام نداشت. شب هم که به خانه برگشت، مثل همیشه دستش سمت کلید چراغها نرفت. درِ بالکن را چارطاق باز گذاشت، لباسهایش را در آورد. تیشرت نایلونیاش را سمت لباسشویی پرتاب کرد و یک دست لباس نخی به تن کرد و روی کاناپه ولو شد. کاملا از خاطرش پاک شده بود که چهارشنبه دکترش چه گفته بود. روی کاناپه، مطابق هر شب، در حال بالا و پایین کردن اینستاگرام بود که تبلیغ کنسرت شجریان را دید که درست سر کوچهشان میآمد برای اجرا با انوشیروان روحانی. آن هم چه شبی؟ درست شب تولدش! رفت که برای چند نفر بفرستد که اگر دوست دارند این فرصت را از دست ندهند، که حوصلهاش نکشید. لینک برنامه را به تلگرام خودش فرستاد و به شومگردیاش ادامه داد. دستش که خواب رفت، پلیلیست همیشگیاش را گذاشت برای پخش و موبایل را روی سینهاش رها کرد. یک ساعت و نیم بعد که چشمانش را باز کرده بود، تازه آسمان نفتی شده بود. سراغ تلگرامش رفت، دید یک پیام خوانده نشده از حساب دیگرش دارد. ساعت ده و نیم بود. بازش کرد، تبلیغ کنسرت شجریان بود. خوشش آمد. بیمعطلی بلیط ردیف جلو را گرفت. بعدش هم مثل هر شب دیگری بلند شد، مسواک زد و رفت توی اتاقش خوابید. فردا صبحش اما مثل هر روز دیگری بیدار نشد! حیف، گلدانها را فراموش کرده بود که آب دهد…
Author: ک.
نازک نارنجی
✉ شیوا،
میپرسی من که نازکنارنجی نبودم. چرا شبیه به کسانی رفتار میکنم که انگار روزهای سخت ندیده!؟
سرگیجه امانم را بریده. روزی دو بار بالا میآورم. صبحها شبیه به کسی که کل شب در رینگ بوکس حریف محمد علی بوده، لت و پار از خواب بیدار میشوم. یک بار که تا دیروقت سر کار بودم و داشتم دست در گردن فرنگی اوق میزدم، مگنوس صدایم را شنیده بوده. پشت در مانده بود که اگر کمکی میخواهم دریغ نکند. در را که باز کردم با لهجه خاص خودش گفت شبیه به آدمهای حامله که هستی، ولی بگو چند شات از چیزی که ترزا آورده بود خوردی؟! خندیدم و گفتم Some food poisoning, I guess! از مهمانی و کلاب رفتن، فقط خماری روز بعد، از الکل فقط تهوع و شکم عرقخوریش و از خانواده فقط خبر فوت اقوام را دارم.
روزها در هپروت کاملی در گردشاند. کارهایم عقب مانده و فرصتها جلوی چشمم تصعید میشوند. در زندگیام هیچ بوی زنانهای نیست. اتاق خوابم بوی بیمارستان میدهد. غذایی که میپزم بوی کاه! مالیخولیا دست بردارم نیست. احساس میکنم زخم روی بازویم به همراه زخم داخل گوشم سه ماه است که خوب نشده. سر شانه همه لباسهایم پر از لکههای سرخ است. روزی دوبار لباس عوض میکنم. حالم از قیافه خودم بهم میخورد. ولی وقتی که به زندگیم نگاه میکنم، میبینم باز قیافهام بهتر است. از نوع بشر متنفرم. از سفیدها و ایرانیها بیشتر. از خودم از همه بیشتر. دیروز کتابم را گم کردم. نمیدانم در کجا. نمیدانم اصلا با خودم برده بودمش سر کار یا نه. امروز ترسیدم که نکند همچین کتابی تا به حال نخریده باشم و خودم را مسخره خودم کرده باشم! از اتوبوس بدم میآید. از پیج جاده. از هر چیزی که تهوعم را بیشتر میکند. از افت و خیز قیمت دلار. از بوی تخم مرغ. از ادویه کاری. از شعرهای فاضل نظری.
الحاصل اینکه، ببخشید، عرضه ندارم که از این چاه ویل خارج شوم.
وجه المصالحه
🦊 نیمای عزیز
کاغذی که فرستادید را خواندم. ممنونم از محبت شما. حالا که مخاطب شما نوجوانان و جوانان است، شاید این نوشته برای ستونی که گفتید مناسب باشد:
من نمیدانم آدمها برای اولین بار در چه سنی شازده کوچولو را میخوانند. حتی درست یادم نیست که خودم این کار را کی کردهام. اما میدانم که خیلیها حتی اگر داستان را به طور کامل هم نخوانده باشند، دست کم جملات معروفش را در جایی خوانده یا شنیدهاند. قدر مسلم این است که این کتاب طرفداران زیادی دارد. به گواه آمار و ارقام، هیچ کتاب غیرمذهبی به اندازه شازده کوچولو در دنیا ترجمه نشده است. من دوستی دارم که به هر کشوری که سفر میکند، نسخهای از این داستان را به زبان آن دیار تهیه میکند و با خود به خانه میبرد. حالا که اینقدر این نوشته بین ما محترم است، من خواهشی دارم؛ بیایم شازده کوچولو را وجهالمصالحه قرار دهیم! اصلا فراموش کنیم آنچه که معلمهای اخلاق در همه دورانها در گوش ما خواندهاند را. بیایم گفتمان این داستان را بگذاریم وسط و تفاوق کنیم که اگر جملهای از آن را دوست داشتیم، به آن عمل کنیم. مثلا، در دورانی که حتی افراد بالغ جامعه هم میگویند خودت فقط مهم هستی بیایم شازده کوچولو را وجهالمصالحه قرار دهیم و مسئول هر چه که اهلی کردهایمش باشیم.
شازده کوچولو گفت: «اهلی کردن» یعنی چه؟
روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شدهای است؛ یعنی «ایجاد علاقه کردن.»شازده کوچولو گفت: کمکم دارم میفهمم… گلی هست… و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است…
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد، آخر گفت: بیزحمت مرا اهلی کن!بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد، روباه گفت: آه!… من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمیخواستم. تو خودت میخواستی که من تو را اهلی کنم…موقع خداحافظی روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی…
دوستدارت
کاف
پینوشت: نوشتن این ستون که تمام شد، یاد این ماجرا افتادم که ابن سیرین کسی را گفت: چگونهای؟ گفت: چگونه است حال کسی که پانصد درهم بدهکار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟ ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت: پانصد درهم به طلبکار بده و باقی را خرج خانه کن و واى بر من اگر پس از این حال کسی را بپرس
سهیلا
📓 خرمشهر که آزاد شد، با فائزه و یاسر برگشتند شهر. میدانستند که خانهیشان رمبیده. آمده بودند باقیمانده مدارک و اسنادشان را جمع کنند و برگردند شاهینشهر. از بیرونْ خرابی خانه آنچنان پیدا نبود، اما همین که پا از آستانه داخل گذاشتند، فائزه زد به صورتش و گفت «یا سد عباس! خانه خرابمون کردن که!» سقف آشپزخانه ریخته بود. همین طور بخش زیادی از پذیرایی. یاسر رفت سراغ گنجه. فائزه هم به دنبالش. او ولی آرامآرام پا روی آجر شکستههای سمت اتاقش گذاشت و با حالتی مسخ شده به سمت کمدی رفت که سالها پیش قفلش کرده بود و کلیدش را از بالای پل انداخته بود توی شط. شیشه پنجره بالای کمد شکسته بود. کمد از کمر باز شده بود و بخش زیادی از نوارها، کتابها و آلبومهایی که تنگ هم چیده شده بودند پخش زمین.
یاسر با فائزه جر و بحث میکرد که برو دنبال شناسنامهها. فائزه اما عراقیها را دشنام میداد که این گونه با خانه زندگیشان کردهاند. او ولی خیرهخیره به دفتری نگاه میکرد که داخل آوار پیدا کرده بود. با آستین گرد روی دفتر را پاک کرد. مقابل صورتش گرفت. برایش محترم بود اما از باز کردنش اکراه داشت. فائزه ناراحت آمد داخل اتاق و گفت «اینجا چه کار میکنی؟ نمیدانی شناسنامهها کجان؟» شوکه برگشت و گفت «نه دارم میگردم ببینم لای این کتابا چیز مهمی نباشه» و بلافاصله برای این که نشان دهد دنبال سندی میگردد لای دفتر را باز کرد «ولی بعید میدونم. چیزی که اینجا نی. زیر فرش چه؟ نگاه کردی؟ مامان گاهی اوجا میذاشتش که برگههاش صاف بمونن.» «ها راست میگی، برم ببینم.» این را فائزه گفت و از اتاق رفت. او اما نگاهش به یادداشتی افتاد که سالها پیش قبل از رفتن سهیلا نوشته بود. یادداشت از این قرار بود:
اول فروردین ۵۸
امروز صبح یکی از بهترین حسهای دنیا را تجربه کردم. اینکه صبح بیدار شوی و خانه بوی کسی را بدهد که همه جان تو است. فکر کنم بزرگترین عیدیم را از روزگار گرفتهام. سهیلا هنوز خواب است. باورم نمیشود که اینجاست. ای کاش زندگی همینجا متوقف میشد.
قطرههای اشکش روی دفتر خاطرات چکید. یاد سهیلایی افتاد که دیگر نیست. چشمانش سیاهی رفت. دنیا روی سرش خراب شد طوری که آوارهای خانه به چشمش حقیر میآمدند. جگرش میسوخت. گر گرفته بود که یاسر صدا زد «شناسنامهها را پیدا کردم. بیایید بریم تا از شانس ما سقف نریخته.» فائزه تابلوی وانیکاد را از زمین برداشت و روی کابینت گذاشت. او هم دفتر را هولهولکی زیر بغلش. همراهشان از خانه رفت. تا شاهین شهر، یاسر به فکر این بود که در این اوضاع چه کاسبی راه بیاندازد در شهر غریب. فائزه ناله میکرد که خانه خراب شدیم. اما او لب نزد. فقط و فقط یک سوال بیجواب داشت: سهیلا کجا رفت؟
Strange Pains
✉ My Dear J,
I received your message last week. Sorry that I didn’t call back. I just couldn’t. I gather that you are truly concerned about my health, and for that, I am grateful. Forgive my late reply—though, I avoided writing back because I had no real answer to offer. But before madness consumes me entirely and I forget even gratitude itself, I must at least thank you and hold your hand warmly, if only in words.
Since you asked—about the cancer—there is still no certainty. And, to be honest, I have abandoned further tests. The bleeding continues now and then, but it has long ceased to matter. It is the least of my concerns. Since Sept. 29, a new affliction arrives each week, an ever-expanding collection of symptoms, as if my body is no longer mine but some foreign, collapsing structure. I cannot recall a single night of restful sleep. Every morning, upon opening my eyes, I whisper, Oh no, not this again.
Strange pains wander through me, but worst of all is the relentless erosion of my memory—it gnaws at me, reducing my days to a series of disjointed moments. My short-term memory has deteriorated to the point of absurdity. I open the fridge and stand before it, lost, unable to recall what I sought. Distractions obliterate tasks from my mind. The other day, I was giving a talk, and all of a sudden, I forgot what I was saying and which work I was presenting. Shopping without a list is futile. I forget my meetings. I write notes and forget where I placed them. It feels as though I remember nothing at all.
Last night, I was in the train station, waiting. And then, suddenly—just as one wakes in an unfamiliar place, momentarily unaware of where they are—I found myself staring at the tracks, unable to recall my destination. Was I going to work? Returning home? Here, in the underground stations of Copenhagen, where no sky is visible, time dissolves. It took me far too long to piece together whether I was arriving or departing.
The doctors, however, are pleased. They have increased my medication, and my EKG, they tell me, is normal. Yes, let that be the only line worth remembering: EKG is normal.
My fingers are lifeless as if they no longer belong to me. I try to move them, but they refuse, so I must stop writing. Take care.
Yours
آسمان
🏙 محمد بهشتی میگفت که هر چیز، زمین دارد و آسمان. در معماری، در هنر، در علم، برای هر چیز زمین و آسمانی هست. حیاط باصفای خانههای ایرانی را به یاد بیاوریم. به تفاوت حوض با استخر، ایوان با تراس و فرش ایرانی با پارکت دقت کنیم. فرق حوض با استخر این است که استخر، زمین آب است ولی حوض، «زمین تا آسمان» آب است. ایوان، زمین تا آسمان یک فضاینیمباز است در حالی که تراس تنها زمین آن فضای نیمباز است. قرار در آسمان است. اگر چیزی فقط زمینش را داشته باشد جای درستی برای لنگر انداختن انسان نیست. حرفش به دلم نشست. به ما در مدرسه زمین هر چیز را یاد میدهند. زمین ریاضی، زمین فیزیک، زمین ادبیات. اما بعضیها بعدتر، زمین تا آسمان موضوعی را فتح میکنند. آینشتین زمین تا آسمان فیزیک را میدانست. شعر سعدی زمین تا آسمان شعر فارسی را دارد. من محمد بهشتی را زیاد نمیشناسم. اما خواستم این حرفش را باور کنم. هر چند که موقع شنیدن این تعبیر، انگار آن را در جایی در پس ذهنم هم پیدا میکردم. نمیدانم او این تعبیر زمین و آسمان را از کجا آورده ولی دیروز که پشت چراغ قرمز منتظر بودم، یاد همه نوبتهایی افتادم که با بیدقتی خوانده بودم: فسبحان الذی بیده «ملکوت» کل شیء و الیه ترجعون!
خلاصه
📖 با سحر در مورد کتابهایی که امسال خواندهایم حرف میزدیم. لیستمان هیچ فصل مشترکی نداشت. نه در عنوان، نه در حال و هوا. ازم پرسید «کدام را خیلی دوست داشتی که من هم بخوانم؟» گفتم شهرهای ناپیدا. فضایی شبیه به هزار و یک شب دارد. با این تفاوت که این بار، جای شهرزاد، مارکو پولو مجبور به قصهگویی شده. خوشش آمد. به لیست گودریدزش اضافهاش کرد.
ناخواسته اما ذهنم به سراغ این رفت که اگر کس دیگری این سوال را پرسیده بود ممکن بود عنوان دیگری را به او میگفتم. نه که شهرهای ناپیدا را دوست نداشته باشم، که اتفاقا خیلی دوست داشتم، اما ممکن بود به فراخور مخاطب، کتاب دیگری که همین قدر زیاد دوستش داشتم را میگفتم. مثلا ممکن بود بگویم مرگ ایوان ایلیچ یا بیگانه. در همین فکر بودم که از خودم پرسیدم به چه کسی بیگانه را میگفتی؟ هر چه گشتم کسی را پیدا نکردم. یا لااقل کسی که سلام علیک نزدیکی داشته باشیم را. از این که کسی دور و برم نبود که به او بگویم چقدر و چرا بیگانه را اینقدر دوست دارم غم خاصی به دلم نشست. احساس تنهایی کردم. از این که دوستی کنارم نبود که در میان اختلاطهای پراکندهمان، صادقانه با ذوق تعریف کنم که چه طور کامو به جای لفاظیهای بی سر و ته، در یک روایات کوتاه و هنرمندانه اَبزورد بودن زندگی را نشان میدهد. در همین فکرها بودم که دیدم سحر میگوید، «هیروشیما عشق من و کلا ترجمههای قاسم روبین از مارگریت دوراس خوب هستند.»
حواسم دوباره برمیگردد پیش سحر. از او میپرسم الان در حال تمام کردن چه کتابی است؟ چیزی که زیاد از شروع کردنش نگذشته باشد. مکثی میکند و میگوید «مجموعه داستانهایی از ناباکوف به اسم بازگشت چورب.» لبخند میزنم. «خواندهای؟» بله. «دوست داشتی؟» راستش نه! نابوکوف، در داستانهای کوتاهش، لابهلای مجموعهای سرشار از جزئیات، سعی میکند اگر شد داستانی هم روایت کند و این برای من آزاردهنده است. لبهایش را جمع میکند، ابروهایش را بالا میاندازد و سرش را به چپ و راست، جوری که نه تایید کرده باشد نه تکذیب، تکان میدهد. «تو چی؟ در حال تمام کردن چیزی هستی؟». کتاب جدید مطر. رفقای من. مطر را خیلی دوست دارم. با شخصیتهای نوشتههایش احساس همذات پنداری میکنم. «چه خوب! وقتی تمام شد خلاصهاش را برایم بگو. شاید من هم مشتاق شدم و خواندمش.» این را که شنیدم ترس مرموزی وجودم را فرا میگیرد. چه چیزی باید از خلاصه کتاب به او بگویم؟ و او چه چیزی از این خلاصه دستگیرش خواهد شد؟
یک بار امیر نادری، تعریف میکرد، اولین طرحی که برای ساخت آب، باد، خاک به تلوزیون ارائه داده بود برگه کاغذی بوده که روی آن یک خط کشیده و روی آن یک بچه در حال دویدن در بیابان. همین و بس. بعدتر این یک تکه کاغد شد آب، باد، خاک. آیا این خلاصه اشتباه بود؟ نه. ناقص بود؟ نه. همه فیلم بود؟ نه! فرق بین خلاصه یا طرح یک اثر هنری با خود اثر در اجرای آن است. در این که چه طور این بچهای که روی کاغذ در بیابان در حال دویدن است تبدیل میشود به آب، باد، خاک. من میتوانستم همان موقع به سحر بگویم که کتاب مطر در مورد سه دوست در تبعید است که به خاطر دیکتاتوری قذافی دیگر به لیبی نمیتوانند برگردند. اما نگفتم و در عوض جواب را به آینده حواله دادم و از آن موقع تا امروز به عریانی و ستر خلاصهها فکر کردم. دست آخر به او نوشتم که رمان مطر را تمام کردم. حیف است که نخوانیاش، اگر میخواهی بدانی در مورد چیست در مورد سه دوست در تبعید است که به خاطر دیکتاتوری قذافی دیگر نمیتوانند به لیبی برگردند.

The Rollercoaster of Emotions
🎢 It’s that time in December when I usually reflect on the past year. 2024 has been such a rollercoaster of emotions for me. I have had sharp, cheerful moments—perhaps the most exhilarating I’ve ever experienced—and also deeply painful ones that dragged me to the abyss of life, leaving me questioning why I’m living.
2024 began with a series of accomplishments: finalizing my doctoral studies, graduating, and finally practicing as a doctor of science—my childhood dream. In my professional life, I’m in a place where I feel genuinely happy. Everything seems fine. So, in terms of achievements, what a year indeed! Those who know me or follow me on social media must look at my life and praise it. Why not? Even I feel a hint of jealousy toward my own Instagram life.
Besides my professional life, I’ve also experienced extraordinary and pleasant feelings—like never before in my life. I’ve had the happiest moments of my life in 2024. Moments that made me realize how enjoyable life can truly be. How colors can make sense, and how I can go to bed with the touches and smells still lingering on my body, as if I had spent a day in paradise. The first six months of 2024 were unbelievable. They embodied everything I had ever wanted from life—at least to the extent that is reasonable for an Iranian.
However, life is no picnic. Like all horror movies or tragedies that begin on a high note with beautiful sceneries, drawing you into a sense of comfort before delivering a sudden shock, my life turned from harmony and peace to chaos and misery. The entire world flipped around me. It turned out that life had staged a feigned retreat, luring happiness deeper into my heart where her troops lay in ambush.
Looking back, 2024 feels like a plane crash. The first six months were about ascending as high as possible, making me feel a happiness I had never known. Celebrating my 30th birthday was a highlight—it made me think the whole “quarter-life crisis” idea was nonsense. Nothing could be better than turning 30, moving to Copenhagen with a better life, and the prospect of building something beautiful together in a marvelous city that celebrates both art and science. In July, life felt like cruising in a Boeing 747-8, miles above the earth, traveling at 1,000 kilometers per hour, with drinks in hand and a Billy Wilder movie on the screen. It was that steady, that beautiful. But in August, the turbulence began. You could feel the uneasiness in the captain’s announcements. And then, the crash.
Most of the good moments this year feel fake now, as though they were meant to lower my guard and deceive me into believing that life could be trusted and happiness could be guaranteed. Life, however, was neither of those things. 2024 is ending with so many broken bones, unhealed wounds, and traumas that only God knows what it will take to mend them. I’m living now in the deepest valley of tears, searching for a rope to pull myself out. So far, I’ve gathered some pieces, but the valley is so deep, and everything around me feels tenuous. Like always, my eyes are fixed on the sky, seeking light.
As for my resolutions for the new year, they’re mostly about healing and writing or perhaps healing through writing. I plan to treat science as a side job, something to keep myself from starving. I’ve been more of an office worker for a while now, doing science only during working hours. Outside of that, my thoughts revolve entirely around writing. I’m determined to make this my focus. And yes, I know this could be the riskiest decision of my life—but I’m ready for it.
Throw roses into the abyss and say:here is my thanks to the monster who didn’t succeed in swallowing me alive.
Nietzsche
چلیک
📸 چند ساعتی از غروب گذشته بود که تصمیم گرفتم از DTU برگردم خانه. در ایستگاه اتوبوس، مشغول خواندن کتاب جدید مطر بودم که چند دانشجو، با شور و غوغای آن سن و سالها، از راه رسیدند و در مسخرهترین و خوشحالترین حالت، شروع به عکس گرفتن با هم کردند، آن هم در آن تاریکی و موقعیت. صدای خندهشان همه را متوجه حضورشان کرد. پیرزنی که چند دقیقهای طول کشیده بود تا روی نیمکت کنارم بشیند، از جا بلند شد و خمیده خمیده و آرام آرام رفت سمتشان. تا به این فکر بیافتم که رفت تا بهشان گیر بدهد، با لبخند ملیحی گفت اگر عکس دست جمعی میخواهید بدهید ازتان بگیرم. دختر آسیای شرقی که پشت سکو بود از بینشان جلو آمد و با لبخند دوربین را به دستش داد. پیرزن، با دستان لرزانش کنون EOS R6 را گرفت و پرسید آیا روی اتوماتیک است و قبل از اینکه جواب را بشنود، چلیک! لبخند بزنید، دوباره! چلیک. دانشجوها خندیدند و وقتی عکسها را دیدند خندهشان بلندتر شد. پیرزن هم خندید. من هم. اتوبوس رسید و همگی سوار شدیم. شبم ساخته شد.
این روزها، هر از گاهی که بخت یاری میکند و موفق میشوم که سرم را از این دریای گهی که درونش غوطهورم بیرون آورم و نفسی بگیرم، خدا را از صمیم قلب شکر میکنم که دیگر در هلسینکی زندگی نمیکنم. مردم اینجا خیلی بیشتر شبیه به آدمیزادند. همان شب، وقتی رسیدم به ایستگاه قطار، دختری که متوجه شده بود خیلی مشغول کتابم، جلو آمد و با لهجه دانمارکیاش گفت آقا قطار رسید، از دستش ندهید. سرم را بالا آوردم و به دنبال خالصانهترین تشکر فقط توانستم بگویم Oh thank you! در مسیر، با اینکه قصه مطر ناخواسته از دنیا جدایم میکرد، هر از گاهی نگاهم را از کتاب میدزدیدم تا دختر را پیدا کنم و دوباره در ذهنم — این بار اما بهتر — ازش تشکر کنم. نه چون به لطفش از قطار جا نمانده بودم. بیشتر برای اینکه او و پیرزن کاری کردند تا دوباره احساس کنم که در بین مردم هستم. سگ بریند به هلسینکی و آدمهایش که شبیه به میلههای فلزی بودند.
موزیکال
🎺 با مایکه در مورد این حرف میزدیم که در سالهای گذشته رفتهرفته علاقهام به موزیکالها بیشتر شده. در این حد که در چهار سالی که هلسینکی بودم هیچوقت اندازه شبی که اپرا باله کارمن را دیدم احساس شعف نکردم. صحبتمان گل میاندازد و مکالمهمان مشتاقانه ادامه مییابد. از ویالنزن روی بام حرف میزنیم و بعدتر، با هم همیلتون را میبینیم. مایکه که خودش ویالنیست است در مورد قطعهها توضیح میدهد. هر بار من در مورد فیلمی با او حرف میزنم او اول در مورد سازنده موسیقیاش اظهار نظر میکند. مثلا وقتی به او گفتم سینما پارادیزو را دیدهای گفت همانی که اِنیو موریکونه موزیکش را ساخته؟ آدم از این همصحبتی لذت میبرد. مایکه خودش هم یک بار در اِنسخِده در نقش ویالونزن پشت بام بازی کرده و نواخته. فرد نیکو سرشتی است. سه روز خیلی خوب را با هم داشتیم. در مورد داستان و فیلم و موسیقی حرفی نبود که نزدیم. با اجراهای آستور پیاتزولا غذا پختیم و تا جایی که شد خیابانهای کپنهاگ را بالا و پایین کردیم.
صبح دوشنبه مایکه سوار قطار شد و برگشت هلند. من هم نوبت دکتر داشتم برای نوار قلب و یک هفته شلوغ در ادامه. از هم جدا شدیم. چند روز گذشت و من شروع به مرور حرفهایمان کردم. هر حرف پی حرف دیگر حالا تبدیل شده بود به زنجیرهای از فکر پشت فکر. انگار آدمی از پس مکالمه است که میتواند بهتر یا بیشتر یا شاید هم عمیقتر فکر کند. آدمی به لطف همصحبتی است که میتواند افقهای بیشتری را ببیند، به گذشتهای برود که کاملا فراموشش کرده یا به آیندهای که هرگز تصورش. در مصاحبت با بعضی نفرات، زخمهای کنهه دهان باز میکنند و در مصاحبت با اهلش، زخمها رفو و التیام مییابند. بدون شک آدمی به خلوت نیاز دارد. اما در مجاورت با دیگری است که خلوتهایش شکوفه میدهند و در خلوت بعدیاش ثمر.
یک هفته از اقامت مایکه میگذرد. دوباره به موزیکالها و ذائقهای که برای دنبالکردنشان پیدا کردهام فکر میکنم. به اینکه چه طور در گذر زمان و با تغییر حالات و روزگار، به موزیکالها اینگونه علاقهمند شدهام. به طور تصادفی ویدیویی به دستم میرسد از شخصی که نسخههای معروف در تعزیه را در دستگاههای مختلف موسیقی ایرانی اجرا میکند. آنی متوجه میشوم که تعزیه هم که یک موزیکال است و من چقدر تعزیه را دوست دارم! خیلی برایم عجیب است. چون تا زمانی که یادم میآید از تعزیه گریزان بودهام. در بچگی متنفر حتی. هیچگاه یک اجرا را کامل دنبال نکردم. اصلا دل خوشی از تعزیه و شبیهخوان و آدمهایی که برای تعزیه جایی جمع میشدند نداشتم. از اجراهای شلخته و زنانهخوانهای بد صدا همیشه متنفر بودهام. با این حال، اکنون که دارم فکر میکنم، تعزیه عجب موزیکال غریبی است! با این رگ و ریشهای که دارد اگر خوب طراحی و اجرا شود چه پتانسیلی دارد. این شوکهکنندهترین رویاروییم با تغییر نگاه و سلیقهام در این سالها بوده. لحظه عجیبی است. به خودم میگویم من بیضایی نیستم. از نمایش و موسیقی هم سر در نمیآورم. ولی در این لحظه میتوانم آرزو کنم که روزی یک تعزیه با شکوه را با همه درام و حماسه و آوازهایش به روی صحنه آورم. یک موزیکال تمامعیار.
