🧣 از گونه راستم شروع میکرد. آرام… آرام… آرام… مکث بین بوسهها فرصت تماشا بود. با آخرین نگاه، هبوط میکرد روی صورتم و گونههایم را غرق در بوسه میکرد. رفت و آمد لبها اما برایش کافی نبود. بوسهها را تندتر، محکمتر و پیوستهتر میخواست. تقاضای قلبمان یکی بود. با حرکت لبهایش رازهای وجودم را میخواند. لبهای کوچکش جایی را از قلم نمیانداخت. دلش اگر رضا نمیداد، گونهاش را روی گونهام میگذاشت و به دنبالش به دیدار لبها میرفت. دندانهایش برایم غریبه نبود. طعم دهانمان یکی میشد و زمان میایستاد. سکون فراگیری خانه را پر میکرد و نشئگی بیپایانی هر دویمان را با خود میبرد. صورتش بیحرکت روی صورتم میماند و در میان آغوشم به خواب میرفت.