⛰ از آخرین باری که دستانت را گم کردم سه زمستان میگذرد! باور میکنی عزیزکم؟ حالا دیگر بغضم از سینه به گلو رسیده. از روی پل خیره به افق میشوم. فکر میکنم، آیا آن طرف کوههای بلند، روزهایی هستند که تو هم دلتنگ ما شوی؟ به غروبها که نگاه میکنی، نور قرمزش دلت را خنج نمیزند؟ چگونه بیخیال سپری میکنی؟ اصلا مرا یادت هست؟ حق با امرسون بود. در میان از دست دادنها، مرگ، مهربانتر از همه با آدمی تا میکند.